منو پدر ...

http://www.farsicity.com/documents/gallery/34/4b2097689e138.jpg

وقتی من یک ساله بودم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من

وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم .

(دکترعلی شریعتی)

آب نبات میل دارید ؟!!!

رسانه‌های «چین» از اقدام عجیب یك شركت تهیه و توزیع شكلات و آب نبات خبر داده و اعلام كردند: این كارخانه شكلات‌هایی را كه داخلشان حشرات وجود دارد به بازار عرضه می‌كند.

به گزارش ایسنا، یكی از روزنامه‌های چاپ «چین» در گزارشی از اقدام غیر‌منتظره و بی‌سابقه یك كارخانه تولید شكلات و آب نبات خبر داده و اعلام كرد: این كارخانه از انواع حشرات و لارو آن‌ها و بندپایان برای تولید شكلات و آب نبات استفاده می‌كند.

در گزارش خبرگزاری شینهوا آمده است كه كارخانه «هاتلیكس» كه سابقه‌ای طولانی در تولید و عرضه شكلات دارد، به منظور جلب مشتری اقدام به عرضه این نوع محصولات حشره‌ای كرده است.

http://picture.marshalclub.org/Archive/2010/10/30/download1.jpg

http://picture.marshalclub.org/Archive/2010/10/30/download2.jpg

http://picture.marshalclub.org/Archive/2010/10/30/download6.jpg

ادامه نوشته

تفاوت خوابیدن زن و مرد و یك الگوي جالب براي همه

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم "

مامان بلند شد ،

۱)      به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد

۲)      سپس ظرف ها را شست

۳)      برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد

۴)      قفسه ها رامرتب کرد

۵)      شکرپاش را پرکرد

۶)      ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد

۷)      کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد

۸)      همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت

۹)      پیراهنی را اتو کرد

۱۰)   دکمه لباسی را دوخت

۱۱)   اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد

۱۲)   دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند

۱۳)   گلدان ها را آب داد

۱۴)   سطل آشغال اتاق را خالی کرد

۱۵)   حوله خیسی را روی بند انداخت

ادامه نوشته

سهم من ...

دستها بالا بود

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

داغ تر از دل ما بود ولي

نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر

يک پاسخ،پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند